تبلیغات
ازدواج - ازدواج اجباری

آگاهانه، به هنگام و آسان

ازدواج اجباری

تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1391-09:29 ق.ظ

شاید این داستان واقعی نباشه اما مشابه اون بسیار اتفاق افتاده:

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.

میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر

 چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.

 داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و

ناراحتی دیوونه می شه.

مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: طراوت، دخترم ،

در را باز کن. طراوت جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره

 با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.

طراوت ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.

 لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ،

 ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به

این صحنه نگاه می کنند.

 کنار دست طراوت یه کاغذ هست،

یه کاغذی که با خون یکی شده.

 بابای طراوت میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه،

 با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : 


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم.

 آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه

. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی.

مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم.

 دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم.

 می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. 


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم.

 ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم

. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ،

 تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی،

من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟!

کاش بودی می دیدی

 طراوتت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. 

کاش بودی و می دیدی طراوتت تا آخرش رو حرفاش موند.

 علی طراوتت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

 حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ،

 همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره.

 روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،

 یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟!

 نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون،

همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند.

 یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه

دوستش داری تنها برو سراغش. 


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.

 یادته اون روز چقدر گریه کردم،

 تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!

 می گفتی که من بخندم.

علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.

هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای

من نیفته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.

 روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به

 عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت

 ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.

دارم به قولم عمل می کنم.

 هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.

پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم.

 نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ،

 دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم.

واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام.

 وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید

لباس عروس چقدر بهم میان!  

عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی

تنگ شده. می خوام ببینمت

 دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه.

دستمو بگیر. منم باهات میام …. 


پدر طراوت نامه تو دستشه ، کمرش شکست ،

 بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.

 سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش

بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب

در یه قامت آشنا می بینه.

آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه،

چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.

 نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود.

 هر دو سکوت کردند و به هم نگاه کردند سکوتی

 که فریاد دردهاشون بود.

 پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه

بدست طراوت اومده بود

که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود.

 حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و

طراوت بسته شده.

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو

 مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

 مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی

که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

ازدواج اجباری




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you get a growth spurt?
شنبه 18 شهریور 1396 12:46 ب.ظ
Good day! I could have sworn I've been to
this web site before but after looking at many of the articles I realized it's new to me.

Anyhow, I'm definitely pleased I found it and I'll be bookmarking it and checking back
regularly!
marion3kirk00.sosblogs.com
پنجشنبه 22 تیر 1396 01:06 ق.ظ
I will immediately grab your rss feed as I can't
in finding your e-mail subscription hyperlink or newsletter service.
Do you've any? Please permit me understand in order that I could subscribe.
Thanks.
manicure
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 03:39 ق.ظ
It is in point of fact a great and useful piece of information. I am glad that you shared this helpful
info with us. Please keep us informed like this. Thanks for sharing.
BHW
شنبه 26 فروردین 1396 03:34 ب.ظ
Hey would you mind letting me know which hosting company you're
working with? I've loaded your blog in 3 completely different web browsers and I must say
this blog loads a lot faster then most. Can you recommend a good web
hosting provider at a reasonable price? Thanks a lot, I appreciate it!
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:21 ق.ظ
What's Taking place i'm new to this, I stumbled
upon this I've discovered It absolutely helpful and it has helped me out loads.
I'm hoping to give a contribution & aid different customers like its helped me.
Good job.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 05:19 ق.ظ
No matter if some one searches for his necessary thing, therefore
he/she desires to be available that in detail, thus that thing is maintained over here.
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 01:47 ق.ظ
Have you ever considered writing an e-book or guest authoring on other websites?

I have a blog based upon on the same subjects you discuss and would love to have you share some stories/information.
I know my audience would appreciate your work. If you are even remotely
interested, feel free to send me an e mail.
متینا
جمعه 22 شهریور 1392 09:13 ب.ظ

این ادبیات، این نوشتار، از قلم یک آقا....برام عجیب بود.فکر نمی کردم آقایون اینطور به این مسائل نگاه کنن....جالب بود و پر از احساس + یک سری سانسور های لازم !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo